از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مصطفای جان» ثبت شده است

تمام مسیر خسته بوده و خوابیده. آفتاب حرم کمی داغ است و از انعکاس نور آفتاب در سنگ کف صحن، هم گرما بیشتر می شود هم چشم ها اذیت می شوند. صحن گوهرشاد و مسیرهای اطراف آن را بسته اند. نگران مجلس روضه هر روزه حاج محمود می شوم که در بخش بسته شده ی حرم افتاده. تا به حال برای ورود از رواق امام هم وارد نشده ایم. قدم می زنیم تا صحن آزادی. سلام می دهیم و نجوا می کنیم که تابوتی می آورند، با هفت هشت همراه. همراه مداح تشییع کننده صلوات خاصه می خوانیم و فاتحه ای برای در گذشته و چند قدمی تشییع می کنیم تا ورودی صحن. هم از گرما هم از عادت، به بهشت ثامن می رویم. بلوک 152. عکس خندان حاج احمد داخل سنگر را می بینیم. سلامش میکنیم و مصطفا را روی سنگ قبرها رها می کنیم. از سرمای سنگ ها و نبودن آفتاب و خنکای هوا ذوق می کند و چهار دست و پا راه می افتد. با آب داخل شیشه آب مصطفا سنگ قبر را تمیز می کنیم،سه تایی، تا شیشه ی خالی را با آب حرم پر کنیم. مصطفا که خیال می کند نوعی از آب بازی های دوست داشتنی اش هست را به زحمت کنار می کشم. فاتحه می خوانیم و با حاج احمد صحبت می کنیم، مثل همه ی این چهار سال...

از بهشت ثامن که بالا می آییم، دوباره جذب گنبد طلایی می شویم. قدم می زنیم تا فرش ها. مصطفا را روی فرش ها رها میکنیم. هنوز بدن ما خنک هست و به نسبت افرادی که قبل از ما در صحن بوده اند، کم تر گرممان شده. روی فرش ها خلوت است و جاروکش افتخاری حرم، برای نماز نظافتشان می کند. مصطفا چهار دست و پا می رود و می چرخد. می نشیند و رو به گنبد چند لحظه آرام می گیرد و به گنبد خیره می شود. دیدن صحنه ی آرام نشستن مصطفا به اندازه کافی برای ما جذاب و نو هست! حواسش به جاروبرقی حرم پرت می شود و سریع خودش را به صدای دوست داشتنی اش با هیکلی چند برابر نمونه ی خانگی می رساند! خادم افتخاری مثل همیشه مهربان است. گفتم دعایش کن. دعا کن لااقل جاروکش صحن حریم امام ش بشود. توی دلم چیزهای بیشتری برایش خواستم...

۲ نظر شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴
امیرحسین

این مدت مصطفا بزرگ شد، قدی، وزنی، روحی، ذهنی، منطقی و ... این مهم ترین اتفاق همه ی این روزها بود. کم کم صداهایی از حنجره اش ساخت و بیرون داد. هر چند روز یک بار، یه صدای جدید و تکرار و تکرار و تکرار! بد می شود اگر جیغ زدن همراه خنده را وسط حرکت اتوبوس بین شهری یاد بگیرد، نه؟!

سرما خورد، غصه خوردیم، لاغر شد. دوباره وزن گرفت. موقع دندان درآوردن دوباره لاغر شد، غصه خوردیم - کمتر - ، دندان در آورد، دوباره وزن گرفت. این روزها دوباره تب می کند و لاغر می شود. در همین لاغر شدن ها و وزن گرفتن ها و قد کشیدن ها و بی حال بودن ها و سرحال بودن ها و شب بیداری ها و راحت خوابیدن ها و غصه خوردن ها و ذوق کردن ها و ... نشانه هایی است که می بینیم! چه نشانه هایی هم که نمی بینیم...

سینه خیز رفتن را یاد گرفت، کمی نشست. کمی چهاردست و پا رفتن یاد گرفت. ولی همچنان دوست داشت سینه خیز برود، مثل کماندوها! این روزها بیشتر می نشیند و بیشتر چهاردست و پا می رود!

اسمش را می شناسد. بیرون رفتن از خانه را می فهمد. آینه را (از همان اوایل) می شناخت و دوست داشت. کم کم ما را در تصاویر هم تشخیص می دهد و...

بیشتر باید بنویسم؟


پ.ن. زین للناس...

۲ نظر شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴
امیرحسین

حدود دویست هزار تومان پول، مقداری مواد اولیه خوراکی باقی مانده که در بهترین حالت موارد قابل فروششان صد هزار تومان می ارزند، صد هزار تومن احتیاط؛ به اضافه ی لباس های مصطفا که هنوز اندازه اش نشده اند و چند کارتن پوشک احتکار شده برای ماه های آینده مصطفا، تمام چیزی بود که از یک سال مالی گذشته باقی مانده بود! به حساب دو دوتا چهارتای خیلی ها این یعنی خطر! به حساب خانواده ی ما یعنی: عه! چه جالب! حساب نکرده بودم! نمیدونستم! شکر!


پ.ن. برکت ازدواج، خمس دادن، آمدن مصطفا، هیئت، مهمان و ... را با چشم غیرمسلح که هیچ، با چشم بسته هم می شود دید!

۳ نظر جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳
امیرحسین

دیشب، در‌ اوج ترافیک زیرگذرهای شهید گمنام و پل نصر، معین دو سوال پرسید که جواب‌های همیشگی‌ام را به او هم دادم. یکی اینکه آیا اصلاً به مشهد رفتن و به طور کلی از تهران رفتن فکر می‌کنم یا نه؟ یکی هم این‌که چرا اسم مصطفا، «مصطفا» شد!؟ جنس پاسخ این دو سوال در عین بی‌ربطی برای من یکی شده!

۲ نظر دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۳
امیرحسین

دیروز عصر بعد از مدت ها به هیئت رفقای جهادی سر زدم. از زمان متاهلی کمتر قسمت شده بود بروم و بهانه اصلی خیلی از جلسات هم «متاهلی نبودن» مجلس بود، چون اصولاً عادت ندارم بین گزینه های خانوادگی و مردانه، دومی را انتخاب کنم، مگر به ضرورت! الحمدلله جلسه خوبی بود، یک ساعت و نیم سخنرانی جذب کننده ی کسی که عقد محرمیت ما را خوانده بود و بعد روضه و سینه زنی خودمانی و مرتب. اولین مجلس عزایی بود که سه نفره از اول تا آخر ماندیم، به لطف خلوت بودن قسمت زنانه البته. روضه و سینه زنی را با مصطفا با هم بودیم. پذیرایی آخر مجلس هم به صرف چای و کیک یزدی. به نظر آمد نرفتن ما به این جلسه ناشکری بزرگی بود!

جمعه تا ظهر به آماده کردن مقدمات هیئت چهل و هشتم* گذشت. تا جایی که می شد فضا را باز کردیم تا همه راحت تر بنشینند؛ مخصوصا شش هفت نفری که فرزند کوچک دارند.

جمعه عصر به سنت چند سال قبل به سالن فوتبال رفقای جهادی رفتم، بعد از مدت ها ندویدن. سیدعلی که چند سال پیش کوچک بود و خیلی جزو شمارش نفرات تیم ها حساب نمی شد، بعد چهار پنج سال نوجوان رشیدی شده بود و تیم متولدین دهه شصت - که ما بودیم - بعد از یک بازی نفس بریده! 45 دقیقه که گذشت اذان گفتند، همه نماز اول وقت جماعت خواندیم و دوباره ادامه فوتبال (که من توان ادامه دادن نداشتم!). به نظر آمد نرفتن من به این موقعیت ورزش کردن، آن هم با حضور این نفس های تمیز در این وانفسا، ناشکری بزرگی بود!



* نمی دانم فقط در زبان مردم خراسان است یا سایرین هم چنین اصطلاحی دارند. 28 صفر، چهل و هشتم است، لا یوم کیومک...

۳ نظر جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

خیلی کوتاه و خلاصه این که؛ در آستانه ی صد روزگی، مصطفا هوشیارتر شده، به صحبت ها و نگاه ها عکس العمل کامل تری نشان می دهد و رفتارش «روز به روز» تغییر می کند. کم کم غلت زدن را شروع کرده و -به ظاهر- کمی زودتر از معمول اولین غلت زدن خود را تجربه کرده و یعنی باید با توکل و صدقه، تدابیر امنیتی بیشتری در نظر بگیریم! واکنش های احساسی اش به ورج و وورجه ها و حرکات پسرعمه ی سه سال و نیمه اش با بقیه افراد متفاوت است؛ گویا برای ارتباط با کودکان، کانال ارتباطی مخصوص به خود را دارد! در همین صد روز دو سفر به پابوس امام رضا علیه السلام رفته و یک سفر به زیارت خواهر حضرت در قم -سلام الله علیها-، دو سفر هم به شمال؛ که با توجه به پراکندگی های امروز و احتمالاً فردای اقوام و آشنایان نسبی و سببی تمرین مناسبی به نظر می رسد! و خیلی حرف های دیگر؛ شاید برای 110 روزگی و آغاز ربیع!


پ.ن. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

پ.ن. و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم!

۳ نظر دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین
از ابتدا هم زیاد گریه نمی کرد. شاید برای همین هست که اولین صداهایی که در این روزها درمی آورد، این قدر برای ما جذاب است!
 
 


پ.ن. فایل اندکی اصلاح شده است.

 

۰ نظر دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

سوال اصلی این روزهای من و بانو:

قبل از آمدن مصطفا چطور روز به شب می رسید؟ چی می کردیم؟


پ.ن. عین این سوال، مسئله همه ی پدر و مادرهای پیش از ما نیز بوده، یعنی لزومی بر اشکال سبک زندگی قبلی نیست! بحث تغییر اولویت هاست، روزی انتخابی بوده و روزی اجباری.

۳ نظر پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
امیرحسین
اولین روزهایی که نوید آمدن مصطفا به زندگی ما داده شده بود و درست اولین باری که همراه بانو به پزشک مراجعه کردیم، همان لحظاتی که بانو به مطب مراجعه کرده بود در خیابان ولیعصر قدم می زدم، نرسیده به میدان ونک. اولین لوازم التحریر فروشی که سر راهم بود یک دفتر خوش جنس مستحکم بزرگ خریدم با یک خودکار. همان گوشه ی خیابان و روی سکوی یک زمین خالی، سر کوچه ی هجدهم نشستم و اولین حرف ها را برای فرزندم نوشتم، که هنوز نمی دانستم پسر است یا دختر یا دوقلو یا ... حتی چیزهای خیلی مقدماتی تر از اینها! الان که فکر میکنم یادم نیست که یک نفر با یک موجود منفی نه ماهه چه حرفی می تواند داشته باشد که تا وقتی که هوا تاریک شد نوشتم. همان جا نیت کردم که بنویسیم، زود به زود، هم من و هم مادرش. اما آنقدر روزمرگی ها و پایان نامه و اثاث کشی و تنبلی و ... زورشان چربید که هیچ وقت به هدف تعیین شده نرسیدیم. هرچند می دانم همان چندباری هم که نوشتیم، روزی، روزگار خوشی را برایمان یادآوری خواهد کرد.
حکایت همه ی نوشته های اینجا، یادداشت های باقیمانده از وبلاگ های قدیمی دوران دبیرستان در فایل های کامپیوتر، دفترهای یادداشت روزانه قدیمی، وبلاگ های شخصی قبلی و ... هم همین است. خیلی کم پیش آمده یا خاطرم نیست که از مکتوب کردن چیزی احساس پشیمانی و اتلاف کرده باشم. و بر عکس، مثل الان، از ثبت نشدن خیلی حرف ها احساس ضرر می کنم...

دیروز که فرصت کردم سری به نظرات مطالب قدیمی زدم. لینک ها را باز کردم و از زنده بودن و تک تکشان خوشحال شدم. و افسوس وبلاگی را خوردم که برای من سرشار خاطره بود و سرویس وبلاگدهی تعطیل شده بود!

۲ نظر چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳
امیرحسین