از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سبک زندگی» ثبت شده است

یک نفر فعال حوزه فناوری اطلاعات و کسب و کارهای نوظهور این حوزه برای شرکت در یکی از مهم ترین کنفرانس های این موضوع به برلین رفته و در «یک پزشک» گزارش روزانه خودمانی از کنفرانس می نویسد. وسط گزارش های خودمانی نوشته:

«مشاهده ی من در این دو روز نشان می دهد که فارغ از نوع اعتقادات مذهبی، خیلی از شرکت کنندگان ایرانی به دنبال غذای حلال بودند و البته لااقل در کنفرانس آن را پیدا نمی کردند. یک سوال: قرار است نسخه هایی که در کنفرانس برای مان پیچیده اند هم مثل همین غذای حلال باشد و تفاوت های فرهنگی و اقتضائات ایرانی ها در آن رعایت نشده باشد؟»

یک حرف بس نیست؟

۳ نظر دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۴
امیرحسین

آن حرم (+) نرفتیم، یعنی قسمت نشد. به خیال خودمان حساب کتاب کردیم که اگر فلان روز برویم و من برگردم و بانو و مصطفا بمانند و با دایی با هم بیایند و ... بهتر است! برای خودمان استدلال کردیم تا نطلبیدن یادمان برود، ولی نرفت. شاهدش اشک های وسط شعری که در مسیر قم ریختیم! 

قم رفتیم. زیارت شلوغ و گرمی بود، بین جمعیت زائران امام (ره) و بقیه زائران. بالای سر حضرت روضه خوان برایمان روضه خواند، برای من و مصطفا، دو تایی. بعد زیارت مهمان بودیم، مهمانی خانوادگی با هشت نه زوج و ده بچه نه ماه تا نه سال.

همه ی این ها خوب بود ولی آقا، دریاب، لطفا! 



پ.ن. مثل همه ی متن های قبلی شلوغ بود و در هم. ان شاءالله مرتب می شود!

۰ نظر شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
امیرحسین

روز سوم سال جدید، یعنی درست میانه ی راه تعطیلی موقت تا بازگشایی اینجا، به تلفن همراهم به طرز نامعلومی سوخت! قدر مسلم حادثه به زمانی برمی گشت که پشت فرمان اتومبیل در مسیر مشهد-تهران (که میانه راه به مشهد-قم-تهران تغییر کرد) بودم و دستگاه رطوبت دیده و ما بی خبر تا تهران به گزینه ی پایان یافتن شارژ فکر می کردیم و وقتی تهران رسیدیم که قطره قطره و جزء جزء مایع مذکور با مدارها و فلزات داخل محفظه واکنش نشان داده و به طور کامل و تقریبا همیشگی گوشی تلفن همراه را از کار انداخته اند. انقدر هم از زمان حادثه تا رسیدن به تهران گذشته بود که کاری از گونی های برنج هم ساخته نبود.

الغرض کل ایام تعطیلات و بعد از آن تا امروز که حدود 50 روز گذشته را بدون تلفن همراه هوشمند (و برخی روزها و ساعات بدون تلفن همراه) سپری شد. تجربه ای که به مرور با ترک عادات آسان تر شد و این روزها کمی هم به شیرینی می زند! این روزها با یک گوشی قدیمی و البته دو سیم کارته زندگی می کنم. دستگاهی که در زمانی که دوستان به عنوان هدیه تولد به من هدیه دادند، گمانم در بعضی موارد نزدیکی های مرز دانش بود، با قابلیت ذخیره سازی هزار مخاطب و یک دوربین عکاسی و فیلمبرداری! تا همین چند روز پیش حتی شماره های آشنا را ذخیره نکرده بودم که دو سه روز است به مرور و با تماس یا پیامک هر فرد، بعد از شناسایی، شماره اش را ذخیره می کنم.

هرچه فکر می کنم غیر سخت بودن تایپ پیامک با صفحه کلید 12 گزینه ای بعد از ده سال و در دسترس نبودن دوربین باکیفیت برای تصویربرداری از لحظات شیرین مصطفا و کیفیت ضعیف گوشی مشکل دیگری با آن ندارم؛ که اولی به اقتصاد خانواده کمک کرده، دومی با قرض گرفتن دوربین فشرده (compact) پدر حل شده و سومی هم گمانم راه حل خاصی ندارد جز دقت بیشتر به آهنگ سخن فرد پشت خط.

از طرف دیگر این روزها فعالیت بی هدف کمتری در فضای مجازی داشته ام، از سر گذران وقت چرخ کمتری در سایت ها زده ام، پیام های تک و توک گروه باقیمانده (اقوام و دوستان نزدیک) و پیام های مستقیم دوستانم را طی ساعات مشخصی (خارج از محیط خانه و ساعات حضور در خانه) خوانده ام، نگران پرت شدن گوشی از دست مصطفا نبوده ام و ... خلاصه احساس بدی نداشته ام لااقل و خلأی احساس نکرده ام.

انکار نمی کنم که شاید چند وقت دیگر یا چند ماه دیگر گوشی هوشمندی داشته باشم، وابسته به شرایط زندگی که پیش خواهد آمد. ولی همین تجربه چند روزه یا چند ماهه آزمایش خوبی است برای تصورات پیچیده و سختی که از نبود تکنولوژی های «اضافه» داریم، اگر بخواهیم و نترسیم و البته، جایگزین های قدیمی شان را فراموش نکرده باشیم.


پ.ن. این سری پست های آنچه گذشت شلوغ است و بی سر و ته. عذر!

۲ نظر دوشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴
امیرحسین

1.

من همان پسر نوجوان ماه رجب ده سال پیش هستم که وقتی وسط آخرین اردوی تشویقی دبیرستان، میان حیاط دبیرستان شهید باهنر، کوچه مسجد رانندگان خیابان امام رضا (علیه آلاف التحیه و الثنا) مشهد چانه رو به بالایش با پیشانی پایین آمده دوستش برخورد کرد و استخوان های فک ش «مو» برداشت و از شدت ضربه پوست چانه اش باز شد و مجبور شدند دور چانه را تیغ بزنند تا بتوانند بخیه بزنند، غصه اش محاسن نداشته ای بود که نمی توانست در دست بگیرد و - با این که پیر نبود و شاید شامل دعا نمی شد - بگوید حَرِّم شیبتی علی النّار... ؟ حالا که ده سال گذشته، خیلی چیزها خیلی فرق کرده! سهم من هم از رجب شده همین دعاهای بین دو نماز محل کار که با صدای نخراشیده ام می خوانم، جهت ایجاد تنوع در «الّلهم إنّا نسئلک و ندعوک» نُه ماه دیگر، با محاسنی که بی اختیار از حدی بلندتر نمی شوند و به زحمت در مشت قرار می گیرند، محاسنی که کم کم دارند به «شیبة» شبیه تر می شوند سال به سال و من که به جای تضرع بیشتر، مشمول تر می شوم به نهیب «ما غَرّک بربّک الکریم؟» پروردگارم. راستی چقدر مهربانی که همین نهیب را هم می گویی «پروردگار کریم»...

روزهای آخر ماه رجب شده و هنوز پابوس حضرت ش مشرف نشده ایم. شکر دیدن مشاهد اولیائت در رجب را نگفته ایم! برای من که با هر راهی که شده خودم را می رساندم، برای من که بین این و آن شهره شده ام - به اعتبار خانواده ی بانو - به سهل المسیر بودن رفت و آمدم به پابوس، رسیدن رجب به بیست و هشتمین غروب و این فراق معنای دیگری می دهد. هر قدر هم که کارهای دانشگاه و شرکت و سربازی و مضیقه ها و تنگ وقتی ها برای دیگران بهانه های مقبولی به نظر بیاید، من که می دانم همه ی این ها بهانه های بی بهاست... قدیم ترها به همین حسرت ندیدن ها هم دلخوش بودم و انگار قرار بود نشانه ای باشد برای این که هنوز راهی هست. تازگی استاد گفت - مولا فرموده اند - بعضی کارها انقدر عادت می شوند که از انجام ندادنشان وحشت به آدم دست می دهد. یعنی از ترک عادت می ترسیده ام و خوشحال به این زنده دلی بوده ام؟ یعنی ما را نمی خری؟

ما را بشوی در برکه ی مهربانی ات ای آن که می دهی به هرکه نمی خواهد از تو و نمی شناسدت؛ از سر مهربانی...


---------------

2.

حکایت از 15 بهمن تا امروز، حکایت غریب یک تغییر بود. من که دو وجود و دو ساحت داشته بودم و جز یکی، کسی به هر دوی این ساحت ها اشراف نداشت، در حال رونمایی بودم برای افرادی که از من چهره دیگری متصور بودند. آدرس این جا یک اشتباه استراتژیک بود یا یک خیر خداخواسته، نمی دانم. شاید روزگار این دو ساحتی بودن ها گذشته. بیست و شش هفت ساله شدن بس نیست برای بیرون آمدن از لاک؟ شده بودم همان پسر تازه جوانی که حسین می گفت، بیشتر می خواند و کمتر می نویسد. این وسط خیلی اتفاق ها افتاد. مصطفا روز به روز و ساعت به ساعت بزرگ شد، اتفاقات جدید بد و خوب و خوب تر برای ما افتاد، آخرین بازمانده ی برادران هم سن و سال م به خانه بخت نزدیک شد و ... کم و بیش در سررسیدی نوشتم ولی تصمیم گرفتم همین جا زنده بماند، بدون لاک و بدون روتوش. حتی اگر تنها دلیل و دلخوشی اش خوانده شدن توسط همان یک نفر باشد!

شرمنده ی چندین نفری هستم که این مدت به این جا سر زدند و خبر تازه ای ندیدند. شرمنده تک و توک نفراتی هستم که صفحه های اینجا را ورق می زدند و ورق می زدند...


پ.ن. انگار همه ی خرده کارهایی که مانده و زندگی را تلخمان کرده باید همینجور تمام کنم! یک روز صفحه مدیریت شان را باز کنم و انجام بدهم و ذخیره کنم، و کار بعدی و بعدی و بعدی! بسم الله.

پ.ن. 1 و 2 تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند.

۲ نظر يكشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۴
امیرحسین

وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ.

فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا. قَالَ هَذَا رَبِّی! فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ.

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّی! فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ یَهْدِنِی رَبِّی لأکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ.

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّی! هَذَا أَکْبَرُ! فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ ...



سوره مبارکه انعام - آیات 75 تا 78

۱۱ نظر چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
امیرحسین

از آن جایی که کلی کتاب شعر نخوانده در خانه دارم، وظیفه ی یاد گرفتن مسائل مبتلا به از طریق رساله و استفتائات مرجع تقلید خودم و استفتاء مسائل جدید را دارم (نه سوال کردن همه ی مسائل و خواندن استفتائات همه مسائل همه ی مراجع)، علاقه ای به یادگیری مسائل طب سنتی از افرادی که «حکیم» بودن شان برای من اثبات نشده ندارم، دلیلی برای مباحثه و تبادل نظرات با جمع شلوغی مختلط از آشنایان و ناآشنایان - حتی تحت عنوان رضوان عزیز - نمی بینم، سودی در خواندن پیام های یکی در میان طرفداران این جناح و آن جناح در جمع فارغ التحصیلان دبیرستان م نمی بینم و ... و از همه مهم تر برای وقت، همسر، مصطفا و فکر و ذهن و اعصابم احترام قائلم؛ از تمامی گروه های باقیمانده در تنها شبکه مجازی ارتباطی تلفن همراه م که اعضای ناشناسی برای من دارند خارج می شوم، قربتا الی الله!

کارکرد این شبکه از این به بعد و تا اطلاع ثانوی برای من مدل پیشرفته و اقتصادی پیامک است و بس.



توضیح1. از باب پیشگیری بهتر از درمان، برای کسی که هنوز بیمار نشده؛ یا لااقل حس می کند که خیلی بیماری اش حاد نشده.

توضیح2. حتماً باید اتفاقی افتاده باشد تا عکس العملی نشان دهیم؟! اتفاقی نیفتاده بود، نیاز به سوال و اصرار نیست!

توضیح3. هر کس را نسخه ای است، متناسب با طبع، وضعیت جسمی و روحی، وضعیت خانوادگی و ... من نه طبیبم نه حکیم!

۳ نظر سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳
امیرحسین

حدود دویست هزار تومان پول، مقداری مواد اولیه خوراکی باقی مانده که در بهترین حالت موارد قابل فروششان صد هزار تومان می ارزند، صد هزار تومن احتیاط؛ به اضافه ی لباس های مصطفا که هنوز اندازه اش نشده اند و چند کارتن پوشک احتکار شده برای ماه های آینده مصطفا، تمام چیزی بود که از یک سال مالی گذشته باقی مانده بود! به حساب دو دوتا چهارتای خیلی ها این یعنی خطر! به حساب خانواده ی ما یعنی: عه! چه جالب! حساب نکرده بودم! نمیدونستم! شکر!


پ.ن. برکت ازدواج، خمس دادن، آمدن مصطفا، هیئت، مهمان و ... را با چشم غیرمسلح که هیچ، با چشم بسته هم می شود دید!

۳ نظر جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳
امیرحسین

رزق ما این بود که اولین روضه ی خانه ی ما امروز صبح با یاد حضرت ختم المرسلین و سبط اکبر علیهما السلام پابگیرد! شکر... به گمانم از امشب باید بیشتر حواسمان به حال و هوای خانه ای که در آن مجلس ذکر و دعا بوده باشد، شاید که نفس حق عزادارها ماندنی بشود...


روضه خانگی


جا کم بود و تجربه اول بود. جای همه ی دوستان که قرار بود بیایند و نیامدند و سایر رفقا خالی. ان شاءالله روضه داری حضرات معصومین روزی زود به زود همه ما باشد.

پ.ن. ثبت تجربیات و آن چه گذشت ان شاءالله بماند طلب خواهانش!

۱ نظر يكشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

دیروز عصر بعد از مدت ها به هیئت رفقای جهادی سر زدم. از زمان متاهلی کمتر قسمت شده بود بروم و بهانه اصلی خیلی از جلسات هم «متاهلی نبودن» مجلس بود، چون اصولاً عادت ندارم بین گزینه های خانوادگی و مردانه، دومی را انتخاب کنم، مگر به ضرورت! الحمدلله جلسه خوبی بود، یک ساعت و نیم سخنرانی جذب کننده ی کسی که عقد محرمیت ما را خوانده بود و بعد روضه و سینه زنی خودمانی و مرتب. اولین مجلس عزایی بود که سه نفره از اول تا آخر ماندیم، به لطف خلوت بودن قسمت زنانه البته. روضه و سینه زنی را با مصطفا با هم بودیم. پذیرایی آخر مجلس هم به صرف چای و کیک یزدی. به نظر آمد نرفتن ما به این جلسه ناشکری بزرگی بود!

جمعه تا ظهر به آماده کردن مقدمات هیئت چهل و هشتم* گذشت. تا جایی که می شد فضا را باز کردیم تا همه راحت تر بنشینند؛ مخصوصا شش هفت نفری که فرزند کوچک دارند.

جمعه عصر به سنت چند سال قبل به سالن فوتبال رفقای جهادی رفتم، بعد از مدت ها ندویدن. سیدعلی که چند سال پیش کوچک بود و خیلی جزو شمارش نفرات تیم ها حساب نمی شد، بعد چهار پنج سال نوجوان رشیدی شده بود و تیم متولدین دهه شصت - که ما بودیم - بعد از یک بازی نفس بریده! 45 دقیقه که گذشت اذان گفتند، همه نماز اول وقت جماعت خواندیم و دوباره ادامه فوتبال (که من توان ادامه دادن نداشتم!). به نظر آمد نرفتن من به این موقعیت ورزش کردن، آن هم با حضور این نفس های تمیز در این وانفسا، ناشکری بزرگی بود!



* نمی دانم فقط در زبان مردم خراسان است یا سایرین هم چنین اصطلاحی دارند. 28 صفر، چهل و هشتم است، لا یوم کیومک...

۳ نظر جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

این که شما در زندگی مشی ساده زیستی دارید و در این موضوع با همسرتان هم عقیده هستید و ایشان همراه شما در این مسیر هستند، اهل بریز و بپاش در خرید لباس و مدل های متنوع و کفش های گوناگون نیستید، از همه جور امکانات ساده و پیچیده ی اضافی برای به ظاهر ساده شدن زندگی خود استفاده نمی کنید، علاقه مند دیدن مدل های جدید و سر زدن به مغازه ها نیستید و ...؛ هیچ کدام دلیل نمی شود که در خصوص فرزندتان هم همین سیر را طی کنید! پس اگر سبک زندگی خود را صحیح می دانید، آمادگی مقابله با این تعارض احتمالی را داشته باشید، دشمن (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) مترصد همین فرصت هاست.

الف. سبک زندگی یک موضوع فردی نیست.

ب. تربیت از یک سنی به بعد و از روزی به بعد شروع نمی شود، جاری است.

پ. تربیت فرزند بر تربیت پدر و مادر تاثیرگذار است


پ.ن. حاصل مشاهدات یک ساله اخیر، در چندین و چند خانواده که به تازگی صاحب فرزند شده اند، پیش از این صاحب فرزند بوده اند یا در آینده صاحب فرزندی خواهند شد.

۰ نظر يكشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

خلاصه بگویم؛ نه به کلِ چنین تحلیل هایی - که به نظرم خیلی خوب و نسبت به موارد مشابه، مستدل نوشته شده - اعتقاد دارم (+) و نه به تأیید اطرافیانم آن چنان اعتقادی به توهم توطئه دارم، هرچند همیشه سعی می کنم خیلی هم ساده نباشم! ولی راستش این دو سه جمله خیلی برایم سنگین آمد:

Even though the company is legally registered in Cyprus, revenues are created in Israel because an Israeli entrepreneur who sells an asset makes a profit and pays capital gains tax on it in Israel,” he wrote on Facebook. The comment ignited a debate on social networks over the degree the company was Israeli and the extent the Israeli treasury would benefit from the deal. (+)

Viber is the answer to those that tremble from boycotts (+)

این حرف ها را فلان نماینده مجلس یا بهمان امام جمعه یا آن فرمانده نظامی یا آن یکی فعال ارزشی سایبری یا ... نزده. این حرف ها را Naftali Bennett  وزیر اقتصاد رژیم منحوس صهیونیستی زده. منبعش هم کیهان و مشرق نیوز و ... نیست؛ هاآرتص و اورشلیم آنلاین از دلِ سرزمین های اشغالی مخابره کرده اند. از این که با افتخار از مالیاتِ دریافتی از وایبر (که حاصل -حداقل- حضور سیاهی لشکری من است) یاد کرده ناراحت شدم. بیشتر از آن، از این که موفقیت وایبر را (که غیر از تلاش خود وایبر و تنبلی و دست بر دست گذاشتن متخصصان و مسئولین سرزمین من، حاصل همان حضور سیاه لشکری و تقویت کننده من است) پاسخی برای تمامی تلاش های آزادی خواهان دنیا برای بایکوت محصولات اسرائیلی دانسته بیشتر به غیرت م بر خورد!

ترسیدم روزی برسد که مواخذه شوم: گیرم که هیچ کاری برای آرمان بزرگ اسلامی که از پیروی آن دم می زنی نکردی، لااقل چرا تلاش های همه ی آزادی خواهان را بی ارزش کردی؟ کسانی که برعکس تو هیچ ادعای مسلمانی نداشتند و سرزمین هم دین هایشان هم غصب نشده بود. برای انسانیت مبارزه می کردند با ضدانسانی ترین رژیم...

...............................................................

وایبر برای من بستر خوبی بود برای ارتباط با دوستان، اقوام، اطلاع از برنامه های مذهبی، خواندن مطالب زیبا و از همه مهم تر کم شدن هزینه ارتباط با خانه و ارتباط با بانو. اما با هر حسابی که نگاه میکنم همه ی این ها ارزش قوت قلب یک وزیر اسرائیلی و افزایش ارزش شرکت وایبر و پرداخت مالیات بیشتر برای آبادی سرزمین های اشغالی ندارد، حتی اگر لازم باشد برای ارتباط با تک تک این افراد و اطلاع از برنامه ها و خواندن مطالب زیبا ده ها برابر هزینه کنم. بگذریم که نرم افزارهای دیگری هم هستند که همین کارکرد را دارند، شاید با کیفیتی پایین تر. مثل نرم افزار متن باز تلگرام. نرم افزارهای داخلی مثل بیسفون هم در حال بررسی و آزمون هستند. قطعا اگر هیچ کدام از این نرم افزارها به خوبی و گستردگی استفاده وایبر نباشند، باز هم به وایبر برنخواهم گشت!

دقت دارید؟ همه ی این ها فارغ از نگاه امنیتی به وایبر و اطلاعات در دست آن است که مخلوطی از واقعیات و بزرگ نمایی ها و فرافکنی ها و ساده انگاری ها شده! برای استدلال هایم به صحرای کربلا هم نزدم. حتی به این که از امشب بدون وایبر خانه آرام تری دارم و از بی اختیار سرزدن به گوشی هایم کاسته می شود و به لذت کنار خانواده بودنم افزوده هم چیزی نگفتم. یعنی به نظرم مسئله خیلی ساده تر از این حرف ها آمده!

پ.ن. تاکید میکنم که سرپوشی بر کم کاری متولیان و آن هایی که می توانستند و نکردند نمی گذارم. این برداشت من از وظیفه ی امروزم بود و شاید اولین گام من برای اصلاح سبک زندگی فناورانه خود و خانواده ام. به گمانم اگر فقط همین کار از من برمی آید و از آن غفلت نکنم، بهتر از این باشد که به بهانه وجود مشکلات دیگر و ضعف های دیگر در خودم و سبک زندگی ام، از همین یک کار هم صرف نظر کنم!

* توضیح: لینک های ارائه شده در خصوص منبع جملات وزیر اسرائیلی، با توجه به منبع صهیونیستی منتشر کننده آن ها به صورت عادی قابل دسترسی نیستند. البته متن موجود، عین متن سایت های منبع می باشد، بدون دخل و تصرف.

** خوشحال می شوم اگر فرد دیگری هم همراه این مسیر بود و تجربه ای کسب کرد در میان بگذارد!
۳ نظر شنبه ۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

دیشب برای دومین بار با مصطفا و بانو سینما رفتیم، برای بار دوم هم همان شیار 143 را دیدیم. به گمانم اولین بار بود که یک فیلم را دو بار در سینما می دیدم! این کار نه به خاطر افزایش فروش یک فیلم به اصطلاح ارزشی و بر مبانی دفاع مقدس بود، نه کشف زوایای مشهود و نه چیز دیگر. مادر دوست داشتند فیلم را ببینند و ترسیدم از این که بار اول بدون خبر دادن به حضرتشان رفته ایم سر سوزنی برای لحظه ای ناراحت شده باشند. همین! برای همین هدف حاضرم صد بار دیگر هم بروم...


پ.ن.1. البته هدف افزایش فروش محقق شد الحمدلله و مشکلی ندارم! هدف دقیق تر دیدن هم محقق شد، خصوصا که هر بار در بخش هایی از فیلم مشغول مصطفا بودم.

پ.ن.2. مادر با تمام فیلم گریست... چرا باید همه ی وسایل زندگی الفت، شبیه همان هایی باشد که یک مادر شهید دیگر هم در منزل داشت؟ پشتی و لحاف و ... خانه ی مادربزرگ...

پ.ن.3. دیوانه ی صحنه ی شکستن و سیگار گیراندن سیدعلی روی تپه های عملیاتی ام.

۰ نظر پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

درک و وجدانِ رابطه ی دو به دو و مجموعه ای مؤلفه های میزان کار، درآمد، هزینه ها، پس انداز و آرامش خانواده مرحله ی مهمی در مرد شدن یک مردِ خانواده است!

۵ نظر يكشنبه ۲ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

...

حتی صرف نظر از نگاه اسلام به سپردن برخی امور شخصی به دیگر افراد و توقع انجام کارهای تقریباً شخصی خود از فردی که امروز در فرهنگ کاری ما با عنوان «نیروی خدماتی» یا عنوان کلی «آبدارچی» شناخته می شود، و نگاه اسلام به این پدیده از اساس، نوع برخورد و تعامل سایر کارکنان با این جایگاه شغلی، خود جلوه ای از فرهنگ اجتماعی و رفتاری سایر کارکنان آن واحد شغلی است. درک و پذیرفتن حدود وظایف کاری آن فرد، قبول کردن وی به عنوان یکی از کارکنان و ایجاد نکردن فاصله با وی به دلایلی مانند کم تر بودن سواد یا سطح اجتماعی یا این چنین دلایل واهی، حداقل های منطقی یک رابطه انسانی صرف است

...

{بخشی از یک متن بلند که هیچ وقت کامل نشد. نقطه آغاز مدیریت اسلامی اصلاح همین سبک های رفتاری ساده است)


 * «با هم همکاریم دیگه!»

از همین یک جمله ی سیدیوسف تعجب کرده بود این همکار ما! تازه سیدیوسف لااقل «مدرک» لیسانس را دارد...


۳ نظر شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

سوال اصلی این روزهای من و بانو:

قبل از آمدن مصطفا چطور روز به شب می رسید؟ چی می کردیم؟


پ.ن. عین این سوال، مسئله همه ی پدر و مادرهای پیش از ما نیز بوده، یعنی لزومی بر اشکال سبک زندگی قبلی نیست! بحث تغییر اولویت هاست، روزی انتخابی بوده و روزی اجباری.

۳ نظر پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
امیرحسین