از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانه» ثبت شده است

این مدت مصطفا بزرگ شد، قدی، وزنی، روحی، ذهنی، منطقی و ... این مهم ترین اتفاق همه ی این روزها بود. کم کم صداهایی از حنجره اش ساخت و بیرون داد. هر چند روز یک بار، یه صدای جدید و تکرار و تکرار و تکرار! بد می شود اگر جیغ زدن همراه خنده را وسط حرکت اتوبوس بین شهری یاد بگیرد، نه؟!

سرما خورد، غصه خوردیم، لاغر شد. دوباره وزن گرفت. موقع دندان درآوردن دوباره لاغر شد، غصه خوردیم - کمتر - ، دندان در آورد، دوباره وزن گرفت. این روزها دوباره تب می کند و لاغر می شود. در همین لاغر شدن ها و وزن گرفتن ها و قد کشیدن ها و بی حال بودن ها و سرحال بودن ها و شب بیداری ها و راحت خوابیدن ها و غصه خوردن ها و ذوق کردن ها و ... نشانه هایی است که می بینیم! چه نشانه هایی هم که نمی بینیم...

سینه خیز رفتن را یاد گرفت، کمی نشست. کمی چهاردست و پا رفتن یاد گرفت. ولی همچنان دوست داشت سینه خیز برود، مثل کماندوها! این روزها بیشتر می نشیند و بیشتر چهاردست و پا می رود!

اسمش را می شناسد. بیرون رفتن از خانه را می فهمد. آینه را (از همان اوایل) می شناخت و دوست داشت. کم کم ما را در تصاویر هم تشخیص می دهد و...

بیشتر باید بنویسم؟


پ.ن. زین للناس...

۲ نظر شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴
امیرحسین

از آن جایی که کلی کتاب شعر نخوانده در خانه دارم، وظیفه ی یاد گرفتن مسائل مبتلا به از طریق رساله و استفتائات مرجع تقلید خودم و استفتاء مسائل جدید را دارم (نه سوال کردن همه ی مسائل و خواندن استفتائات همه مسائل همه ی مراجع)، علاقه ای به یادگیری مسائل طب سنتی از افرادی که «حکیم» بودن شان برای من اثبات نشده ندارم، دلیلی برای مباحثه و تبادل نظرات با جمع شلوغی مختلط از آشنایان و ناآشنایان - حتی تحت عنوان رضوان عزیز - نمی بینم، سودی در خواندن پیام های یکی در میان طرفداران این جناح و آن جناح در جمع فارغ التحصیلان دبیرستان م نمی بینم و ... و از همه مهم تر برای وقت، همسر، مصطفا و فکر و ذهن و اعصابم احترام قائلم؛ از تمامی گروه های باقیمانده در تنها شبکه مجازی ارتباطی تلفن همراه م که اعضای ناشناسی برای من دارند خارج می شوم، قربتا الی الله!

کارکرد این شبکه از این به بعد و تا اطلاع ثانوی برای من مدل پیشرفته و اقتصادی پیامک است و بس.



توضیح1. از باب پیشگیری بهتر از درمان، برای کسی که هنوز بیمار نشده؛ یا لااقل حس می کند که خیلی بیماری اش حاد نشده.

توضیح2. حتماً باید اتفاقی افتاده باشد تا عکس العملی نشان دهیم؟! اتفاقی نیفتاده بود، نیاز به سوال و اصرار نیست!

توضیح3. هر کس را نسخه ای است، متناسب با طبع، وضعیت جسمی و روحی، وضعیت خانوادگی و ... من نه طبیبم نه حکیم!

۳ نظر سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳
امیرحسین

دیشب، در‌ اوج ترافیک زیرگذرهای شهید گمنام و پل نصر، معین دو سوال پرسید که جواب‌های همیشگی‌ام را به او هم دادم. یکی اینکه آیا اصلاً به مشهد رفتن و به طور کلی از تهران رفتن فکر می‌کنم یا نه؟ یکی هم این‌که چرا اسم مصطفا، «مصطفا» شد!؟ جنس پاسخ این دو سوال در عین بی‌ربطی برای من یکی شده!

۲ نظر دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۳
امیرحسین

رزق ما این بود که اولین روضه ی خانه ی ما امروز صبح با یاد حضرت ختم المرسلین و سبط اکبر علیهما السلام پابگیرد! شکر... به گمانم از امشب باید بیشتر حواسمان به حال و هوای خانه ای که در آن مجلس ذکر و دعا بوده باشد، شاید که نفس حق عزادارها ماندنی بشود...


روضه خانگی


جا کم بود و تجربه اول بود. جای همه ی دوستان که قرار بود بیایند و نیامدند و سایر رفقا خالی. ان شاءالله روضه داری حضرات معصومین روزی زود به زود همه ما باشد.

پ.ن. ثبت تجربیات و آن چه گذشت ان شاءالله بماند طلب خواهانش!

۱ نظر يكشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

دیروز عصر بعد از مدت ها به هیئت رفقای جهادی سر زدم. از زمان متاهلی کمتر قسمت شده بود بروم و بهانه اصلی خیلی از جلسات هم «متاهلی نبودن» مجلس بود، چون اصولاً عادت ندارم بین گزینه های خانوادگی و مردانه، دومی را انتخاب کنم، مگر به ضرورت! الحمدلله جلسه خوبی بود، یک ساعت و نیم سخنرانی جذب کننده ی کسی که عقد محرمیت ما را خوانده بود و بعد روضه و سینه زنی خودمانی و مرتب. اولین مجلس عزایی بود که سه نفره از اول تا آخر ماندیم، به لطف خلوت بودن قسمت زنانه البته. روضه و سینه زنی را با مصطفا با هم بودیم. پذیرایی آخر مجلس هم به صرف چای و کیک یزدی. به نظر آمد نرفتن ما به این جلسه ناشکری بزرگی بود!

جمعه تا ظهر به آماده کردن مقدمات هیئت چهل و هشتم* گذشت. تا جایی که می شد فضا را باز کردیم تا همه راحت تر بنشینند؛ مخصوصا شش هفت نفری که فرزند کوچک دارند.

جمعه عصر به سنت چند سال قبل به سالن فوتبال رفقای جهادی رفتم، بعد از مدت ها ندویدن. سیدعلی که چند سال پیش کوچک بود و خیلی جزو شمارش نفرات تیم ها حساب نمی شد، بعد چهار پنج سال نوجوان رشیدی شده بود و تیم متولدین دهه شصت - که ما بودیم - بعد از یک بازی نفس بریده! 45 دقیقه که گذشت اذان گفتند، همه نماز اول وقت جماعت خواندیم و دوباره ادامه فوتبال (که من توان ادامه دادن نداشتم!). به نظر آمد نرفتن من به این موقعیت ورزش کردن، آن هم با حضور این نفس های تمیز در این وانفسا، ناشکری بزرگی بود!



* نمی دانم فقط در زبان مردم خراسان است یا سایرین هم چنین اصطلاحی دارند. 28 صفر، چهل و هشتم است، لا یوم کیومک...

۳ نظر جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

سوال اصلی این روزهای من و بانو:

قبل از آمدن مصطفا چطور روز به شب می رسید؟ چی می کردیم؟


پ.ن. عین این سوال، مسئله همه ی پدر و مادرهای پیش از ما نیز بوده، یعنی لزومی بر اشکال سبک زندگی قبلی نیست! بحث تغییر اولویت هاست، روزی انتخابی بوده و روزی اجباری.

۳ نظر پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
امیرحسین