از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

در عجبم از این خاصیت ذهن انسان در عادی کردن موضوعات برای خود...
دور و برم و در و دیوار اتاق را که "کمی" با دقت نگاه می کنم بعضی چیزها جدیدند برایم! انگار نه انگار روزها و هفته ها و ماه هاست که در کنارشان زندگی می کنم.
به "تلک الدار الآخرة..."ی نگاه می کنم که به کمد چسبانده ام. یکی عین آن که برای عزیزی خریدم و به گمانم مدتی است برداشته از دیوار اتاقش. - شاید به همین خاطر که می گویم -
به پوستر حرم نگاه می کنم. "راه تو خون می طلبد مرد کیست؟" نوشته اند بالای طرحی از شش گوشه...
"مهدی" معلی نوشته ای که زیرش "الفلک الجاریه..." نقش بسته!
تصاویر حضرت روح الله و آقا و سیدحسن و حاج عماد که کنار هم اند...
طرح کاشی آبی حرم امام رضا علیه السلام که لااقل این روزها - که اتاق حجره ای شده برای خودش! - تمام مدت روبروی چشمانم بوده اند... این را هم دوتایی خریدیم از مرکز هنری آستان به گمانم!
قاب حضرت بهجت که دست نوشته ای روی آن است و دو ماهی هست از نشر معارف گرفته ایم...
احادیثی که نوشته ام و گوشه و کنار چسبانده ام...
بک گراند لپ تاپ و موبایل که جای خود دارند!
بگذریم از پلاک دایی و کتاب هایی که زل زده اند به چشمانم...

نتیجه، کندن و کنار گذاشتن این ها نیست. شاید نتیجه این باشد که چند وقت یک باری باید متوقف شد، نگاهی به دور و برانداخت، گردگیری کرد از دکور "دل" تا راحت تر دیده شوند و "دل"ت بیاید دست دراز کنی و نزدیک تر بیاریشان...!

پ.ن1. شاید اثر عینک جدید باشد این نگاه!
پ.ن2. وجدان کردم که "من عمل بما علم، اورثه الله علم ما لم یعلم". جایت خالی حضرت آیت الله!
پ.ن3. چه می شود که بعضی ها تکراری نمی شوند؟ ریشه در چه دارد...؟
پ.ن4. تربیت پروسه است عزیز!
پ.ن5. چقدر هنوز پی نوشت دارم...

۸۹/۰۸/۱۴
امیرحسین

نظرات  (۶)

اینها را که میخوانم، چشم می اندازم به کمد روبرویم که بیشترِ دیورارِ مقابلم را گرفته.
رویش یادداش هایی هست و دو قطعه عکس و خط نوشته و اینها.
به سلیقه ی خواهرک نصب شده و انتخاب، اما چیزهای خوبی ست، یک قطعه ی خیلی کوچک اش نوشته:
اللهم فرح قلبی... دوست دارم
یک خط نوشته، روی کاغذهای ابر و ماه ست که کج نصب شده، نوشته:
امان ز لحظه غفلت که تو شاهدم هستی... (این همیشه دلم را میلرزاند)
.
عینک نمیزنم که، اما گاهی پست های وبلاگ ها، دریچه ای جدیدی میشوند، سببی برای بازنگری حتی. شاید مثل عینکِ جدید...


عینک یعنی بینش جدید!
فقط به قول عزیزی منزل نباید بشود!
پ.ن نوشتن رو هم دوست دارم، خوندن ش رو هم. خوبه.
خیلی وقته که همه پوستر ها و قاب ها رو از دیوار اتاق کندم .به جز دوتاش . پوستر بگذار و بگذر حضرت امیر که قابش کردم و زدم روبروی آینه و دیگری اثر ضامن آهو استاد فرشچیان که بالای میز کامپیوتره.


نمی تونم و نمی شه!
هم به دلیلی که گفتم
هم به دلیل خاطراتی که هر کدومشون دارن!
مگه دوباره بحث حرکت انقلابی باشه و ...!
سلام برادر
نوشته هات بدجوری هواییم کرد.خیلی بوی پیش دانشگاهی رو می ده! خیلی!کاش هر روز کنکور داشتم..کاش..

در پناه خدا


سلام
خوش اومدی
ان شاالله خوش بو بمونه و یمونی!
...
این جواب پی نوشت 3!

منم بازی... ؟!!!!


مواظب خودش باش...


یا حق


به خودت گرفتی؟!
چشم
ممنون!
پرچم فلسطین را زدم به سقف..جند روز که گدشت نقش پرده ای را بازی میکرد که باید برای رفتن روی تختم کنارش میزدم..

قکر کردم باید جای این دوستداشتنی های نصب شده به درو دیوار و سقف و کمد را عوض کرد تا روزمرگی ام سرایت نکند بهشان
فهمیدم مشکل انها نیستند.
من جای خودم را باید عوض کنم هراز چندگاهی
زلزله از اهم نعمتهای ذات ربوبیست!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی