از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

رزق ما این بود که اولین روضه ی خانه ی ما امروز صبح با یاد حضرت ختم المرسلین و سبط اکبر علیهما السلام پابگیرد! شکر... به گمانم از امشب باید بیشتر حواسمان به حال و هوای خانه ای که در آن مجلس ذکر و دعا بوده باشد، شاید که نفس حق عزادارها ماندنی بشود...


روضه خانگی


جا کم بود و تجربه اول بود. جای همه ی دوستان که قرار بود بیایند و نیامدند و سایر رفقا خالی. ان شاءالله روضه داری حضرات معصومین روزی زود به زود همه ما باشد.

پ.ن. ثبت تجربیات و آن چه گذشت ان شاءالله بماند طلب خواهانش!

۱ نظر يكشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

دیروز عصر بعد از مدت ها به هیئت رفقای جهادی سر زدم. از زمان متاهلی کمتر قسمت شده بود بروم و بهانه اصلی خیلی از جلسات هم «متاهلی نبودن» مجلس بود، چون اصولاً عادت ندارم بین گزینه های خانوادگی و مردانه، دومی را انتخاب کنم، مگر به ضرورت! الحمدلله جلسه خوبی بود، یک ساعت و نیم سخنرانی جذب کننده ی کسی که عقد محرمیت ما را خوانده بود و بعد روضه و سینه زنی خودمانی و مرتب. اولین مجلس عزایی بود که سه نفره از اول تا آخر ماندیم، به لطف خلوت بودن قسمت زنانه البته. روضه و سینه زنی را با مصطفا با هم بودیم. پذیرایی آخر مجلس هم به صرف چای و کیک یزدی. به نظر آمد نرفتن ما به این جلسه ناشکری بزرگی بود!

جمعه تا ظهر به آماده کردن مقدمات هیئت چهل و هشتم* گذشت. تا جایی که می شد فضا را باز کردیم تا همه راحت تر بنشینند؛ مخصوصا شش هفت نفری که فرزند کوچک دارند.

جمعه عصر به سنت چند سال قبل به سالن فوتبال رفقای جهادی رفتم، بعد از مدت ها ندویدن. سیدعلی که چند سال پیش کوچک بود و خیلی جزو شمارش نفرات تیم ها حساب نمی شد، بعد چهار پنج سال نوجوان رشیدی شده بود و تیم متولدین دهه شصت - که ما بودیم - بعد از یک بازی نفس بریده! 45 دقیقه که گذشت اذان گفتند، همه نماز اول وقت جماعت خواندیم و دوباره ادامه فوتبال (که من توان ادامه دادن نداشتم!). به نظر آمد نرفتن من به این موقعیت ورزش کردن، آن هم با حضور این نفس های تمیز در این وانفسا، ناشکری بزرگی بود!



* نمی دانم فقط در زبان مردم خراسان است یا سایرین هم چنین اصطلاحی دارند. 28 صفر، چهل و هشتم است، لا یوم کیومک...

۳ نظر جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

از اعجازات پاییز -خصوصاً روزهای پایانی آن- این است که اول وقت تر از همیشه نماز صبح می خوانم، وقتی هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می زنم و حتی هنوز روشن نشده به محل کار می رسم و وقتی از سر کار بیرون می زنم هوا دوباره تاریک شده! یک جورهایی بیخودی حس تلاش و پرکاری به آدم دست می دهد! الهی همیشه پاییز بماند با شب های بلندش...



پ.ن. معلم راهنمایی داشتیم، می گفت بعضی ها -اشاره به ما- هستند که از اول سال غروب آفتاب خانه را ندیدند!

۱ نظر سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

خیلی کوتاه و خلاصه این که؛ در آستانه ی صد روزگی، مصطفا هوشیارتر شده، به صحبت ها و نگاه ها عکس العمل کامل تری نشان می دهد و رفتارش «روز به روز» تغییر می کند. کم کم غلت زدن را شروع کرده و -به ظاهر- کمی زودتر از معمول اولین غلت زدن خود را تجربه کرده و یعنی باید با توکل و صدقه، تدابیر امنیتی بیشتری در نظر بگیریم! واکنش های احساسی اش به ورج و وورجه ها و حرکات پسرعمه ی سه سال و نیمه اش با بقیه افراد متفاوت است؛ گویا برای ارتباط با کودکان، کانال ارتباطی مخصوص به خود را دارد! در همین صد روز دو سفر به پابوس امام رضا علیه السلام رفته و یک سفر به زیارت خواهر حضرت در قم -سلام الله علیها-، دو سفر هم به شمال؛ که با توجه به پراکندگی های امروز و احتمالاً فردای اقوام و آشنایان نسبی و سببی تمرین مناسبی به نظر می رسد! و خیلی حرف های دیگر؛ شاید برای 110 روزگی و آغاز ربیع!


پ.ن. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

پ.ن. و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم!

۳ نظر دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

کلیشه ای شده این روزها پیامک ها

دلم گرفته ز متنش: «به یادتان هستم»...


پ.ن. دیشب در دل هیئت که مداح، شعری که بناست امشب در نجف و برای مسیر پیاده بخواند، می خواند و تمرین می کرد، فهمیدم چه قـــــدر کم گذاشتم... شب و روز و لحظه به لحظه برای کربلایی شدن و کربلایی بودن کم گذاشتم، این ها به کنار، چه قدر برای همین رفتن و لااقل نرسیدن هم کم گذاشتم، با بهانه های بی خود و بی جهت که معنی اش می شود خودِ خودِ بی توفیقی!  هرقدر هم که سید برایم از شرایط خاص خودم و خانواده و مصطفا و زمین و زمان بگوید. انا اعلم بنفسی من غیری...

مهم تر از خود نرفتن، نخواستن است. نخواستم؟ یعنی نخواستم؟ ...


* عشق جنون می طلبد مرد کیست؟

۳ نظر دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

این که شما در زندگی مشی ساده زیستی دارید و در این موضوع با همسرتان هم عقیده هستید و ایشان همراه شما در این مسیر هستند، اهل بریز و بپاش در خرید لباس و مدل های متنوع و کفش های گوناگون نیستید، از همه جور امکانات ساده و پیچیده ی اضافی برای به ظاهر ساده شدن زندگی خود استفاده نمی کنید، علاقه مند دیدن مدل های جدید و سر زدن به مغازه ها نیستید و ...؛ هیچ کدام دلیل نمی شود که در خصوص فرزندتان هم همین سیر را طی کنید! پس اگر سبک زندگی خود را صحیح می دانید، آمادگی مقابله با این تعارض احتمالی را داشته باشید، دشمن (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) مترصد همین فرصت هاست.

الف. سبک زندگی یک موضوع فردی نیست.

ب. تربیت از یک سنی به بعد و از روزی به بعد شروع نمی شود، جاری است.

پ. تربیت فرزند بر تربیت پدر و مادر تاثیرگذار است


پ.ن. حاصل مشاهدات یک ساله اخیر، در چندین و چند خانواده که به تازگی صاحب فرزند شده اند، پیش از این صاحب فرزند بوده اند یا در آینده صاحب فرزندی خواهند شد.

۰ نظر يكشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

از آن جایی که معمولاً در ساعات کاری صفحه ی پیام های وارده ی ایمیل م باز است و در منزل هم اتصال برقرار است، معمولاً از رفقا می خواهم که کارهایی که باید انجام دهم و فراموش نکنم را ایمیل کنند. چون عادت دارم تا زمانی که عکس العمل مناسب (از جنس پاسخ، عملیات!، باز ارسال یا ...) را به پیامی نداده ام، به بایگانی نسپارم.

حالا نزدیک دو ماه شده که همه ی پیام ها می آیند و می روند و هنوز یک پیام مانده. که فقط نگاهش کنم و بگویم قبول! من هیچ ام. اصلا هیچ هم نیستم! خودت کارساز باش، به دست هر کس که خواستی...

***

اتفاقی گذرم به نظرات یک پست قدیمی افتاد:

ما دعا کنیم یه کربلا شما بری شاهکار کردیم! بقیه ش خودش درست میشه...
کی میشه من دست تو رو بند کنم! الان واقعا هیچ کدوم از نگرانی هایی که قدیم داشتیم برای تو رو ندارم! (بماند...!)
ممنونتم. دعامون کن هنوز...

سه سال گذشته و هنوز...

۰ نظر شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

...

اَللّهُمَّ اِنْ کانَ رِزْقی فِی السَّماءِ فَأنْزِلْهُ وَ اِنْ کانَ فِی الْاَرْضِ فَأخْرِجْهُ وَ اِنْ کانَ بَعیداً فَقَرِّبْهُ وَ اِنْ کانَ قَریباً فَیسِّرْهُ وُ اِنْ کانَ قَلیلاً فَکَثِّرْهُ وَ اِنْ کانَ کَثیراً فَبارِکْ لی فیهِ وَ أرْسِلْهُ عَلی اَیدی خِیارِ خَلْقِکَ وَ لا تُحْوِجْنی اِلی شِرارِ خَلْقک. وَ اِنْ لَمْ یکُنْ فَکَوِّنْهُ بکَینُونِیَّتِکَ وَ وَحْدانِیتِکَ، اَللّهُمَّ انْقُلْهُ اِلَیّ حَیثُ اَکُونُ وَ لا تَنْقُلْنی اِلَیهِ حیثُ یکُونُ

...

از حضرت زین العابدین علیه السلام منقول است!

۰ نظر جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

اولین برخورد رخ به رخ ما برمی گردد به یک روز سرد برفی، از آن برف های سنگین معروف مشهدالرضا (علیه السلام). گمانم هنوز منزل اقوام نزدیک بانو نرفته بودیم که با هم رفتیم به ساختمانی کوچک در محله ای خلوت و دنج؛ ساختمانی که وسط آن محله حکم لانه ی جاسوسی پیدا کرده بود به زعم بعضی اهالی محله. قلب تپنده ی حرکتی مردمی که شجره ی طیبه ای را در دل خود رشد می داد؛ نهضت مردمی پوسترهای عاشورای 88 آن روزها و نهضت مردمی پوستر انقلاب امروز!

***
خیلی پیش که جوان تر بودم، برادرم از اثر جلودار یک حرکت بر سبک و سیاق و بن مایه های حرکت برایم گفت و از «امام و حیات باطنی انسانی» سید مرتضی... 

***
سید، جوان هم سن و سال من و ما نیست. اما مشخصه های کار با نسل های مختلف را می داند. جوری که وقتی با من ِ بی هنر هم صحبت می شود، انگار می کنم که دارد از من هم چیزی یاد می گیرد!
سید کار مردمی را می شناسد و کار «واقعاً» مردمی را هم می شناسد. برای پاگرفتن یک حرکت پنج نفره در فلان مرکز استان هزاران کیلومتر می رود و دو سه شب می ماند و برانداز می کند و برمیگردد. و این تازه اول کار آن جمع مؤمن است.
بچه های نهضت برای کار فرهنگی از این نهاد و آن نهاد طلبکار نیستند. برای خدا کار می کنند و رایگان، اثرهایی که شاید به راحتی بتوانند با مبالغ میلیونی به فلان سازمان و بهمان نهاد واگذار کنند. حرکت از آن هاست و برکت از خدا!
سید، کننده ی کار است! مبانی تئوریک و عملی گرافیک و مشتقات و اطرافش را خوب می شناسد. در حوزه ی اجرا دست برتر را دارد ولی می داند چطور با یک جوان تعامل کند. چه طور یک نیروی هنرمند را رشد دهد و حرکت دهد و چطور یک نیرو را تبدیل به جمعی از نیروهای مومن انقلابی متخصص کند.
دغدغه ی اصلی سید و بچه های پای کار نهضت، «نهضت» است. نهضت یک سرگرمی -البته مفید و موثر و خوب- برای پرکردن وقت های خالی و بعضاً مرده ی آن ها نیست. نهضت یک گروه نیمه وقت نیست. نهضت یک «نهضتِ دسته جمعیِ فعالِ هوشیارِ آماده به کارِ مولّدِ گوش به فرمانِ تخصصی» است و گواه من همه ی کارهای تحسین برانگیز بچه های نهضت (+) و تشکیل شبکه مردمی (+) از سراسر کشور است.
نمودهای گفتاری فراوان است و همین هاست که نهضت را (به زعم من و به تأیید خیلی از علمای قوم) از بسیاری از حرکت های فرهنگی و مردمی این سال ها متمایز کرده.
***
من و سید حدود 12 سال اختلاف سن داریم. از این حیث می توانم بگویم سید بزرگترین برادری است که به او حس یک برادر بزرگ تر دارم و از این که خداوند این رابطه ی خانوادگی را نصیبم کرده شاکر خداوند هستم. اینهایی که گفتم هم ادای دین من به این برادری مان نبود، که می دانم با عتاب سید مواجه خواهم شد! و اگر چنین قصدی هم بود خیلی بیش از این ها باید می گفتم!
غرض من ارائه انگشت شماری از خاصیت های این حرکت است که در اندک برخوردهای مستقیم، به چشمم آمده است. خاصیت هایی که شاید بتواند برای ما حکم معیار داشته باشند که چند مرده حلاجیم!


* به بهانه رونمایی از مجموعه پوسترهای «سرطان مصرف» (+) در تاریخ 11 آذر 93 نوشتم، به قصد خداقوتی به سید عزیزم و همه ی بزرگواران نهضت.
** این برادرنگاری ها (+) به حول و قوه ی الهی ادامه خواهند داشت...
۱ نظر سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

برادرم!

به نظرم می رسد باید به جوان ترها اعتماد کنیم. همان طور که وقتی همسن و کمی کوچک تر و بزرگ تر از این ها بودیم، یک تصمیم بزرگ گرفتیم، یک حرکت را شروع کردیم؛ دست سر زانو گرفتیم و تجربه کردیم و بعضاً سعی و خطا! امروز هم باید به این جوان ها فرصت بدهیم و اعتماد کنیم. چه این که آن روزها ما تنهاتر بودیم؛ خودمان بودیم و تجاربی پراکنده و البته کم اشتباه نکردیم. امروز برادران کوچک ما هستند و تجاربی متمرکزتر، با بزرگ ترهایی مثل شما. شاید این مسیر، مسیر گذر از خطر نیمه عمر باشد...

دوره ات نگذشته مربی! ولی کمی به شاگردهایت اعتماد کن!


این ها، همان هایی بود که نشد در ماشین بگویم. دلایل من برای رأیی به ظاهر عجیب!

« وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا... »

۰ نظر دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

خلاصه بگویم؛ نه به کلِ چنین تحلیل هایی - که به نظرم خیلی خوب و نسبت به موارد مشابه، مستدل نوشته شده - اعتقاد دارم (+) و نه به تأیید اطرافیانم آن چنان اعتقادی به توهم توطئه دارم، هرچند همیشه سعی می کنم خیلی هم ساده نباشم! ولی راستش این دو سه جمله خیلی برایم سنگین آمد:

Even though the company is legally registered in Cyprus, revenues are created in Israel because an Israeli entrepreneur who sells an asset makes a profit and pays capital gains tax on it in Israel,” he wrote on Facebook. The comment ignited a debate on social networks over the degree the company was Israeli and the extent the Israeli treasury would benefit from the deal. (+)

Viber is the answer to those that tremble from boycotts (+)

این حرف ها را فلان نماینده مجلس یا بهمان امام جمعه یا آن فرمانده نظامی یا آن یکی فعال ارزشی سایبری یا ... نزده. این حرف ها را Naftali Bennett  وزیر اقتصاد رژیم منحوس صهیونیستی زده. منبعش هم کیهان و مشرق نیوز و ... نیست؛ هاآرتص و اورشلیم آنلاین از دلِ سرزمین های اشغالی مخابره کرده اند. از این که با افتخار از مالیاتِ دریافتی از وایبر (که حاصل -حداقل- حضور سیاهی لشکری من است) یاد کرده ناراحت شدم. بیشتر از آن، از این که موفقیت وایبر را (که غیر از تلاش خود وایبر و تنبلی و دست بر دست گذاشتن متخصصان و مسئولین سرزمین من، حاصل همان حضور سیاه لشکری و تقویت کننده من است) پاسخی برای تمامی تلاش های آزادی خواهان دنیا برای بایکوت محصولات اسرائیلی دانسته بیشتر به غیرت م بر خورد!

ترسیدم روزی برسد که مواخذه شوم: گیرم که هیچ کاری برای آرمان بزرگ اسلامی که از پیروی آن دم می زنی نکردی، لااقل چرا تلاش های همه ی آزادی خواهان را بی ارزش کردی؟ کسانی که برعکس تو هیچ ادعای مسلمانی نداشتند و سرزمین هم دین هایشان هم غصب نشده بود. برای انسانیت مبارزه می کردند با ضدانسانی ترین رژیم...

...............................................................

وایبر برای من بستر خوبی بود برای ارتباط با دوستان، اقوام، اطلاع از برنامه های مذهبی، خواندن مطالب زیبا و از همه مهم تر کم شدن هزینه ارتباط با خانه و ارتباط با بانو. اما با هر حسابی که نگاه میکنم همه ی این ها ارزش قوت قلب یک وزیر اسرائیلی و افزایش ارزش شرکت وایبر و پرداخت مالیات بیشتر برای آبادی سرزمین های اشغالی ندارد، حتی اگر لازم باشد برای ارتباط با تک تک این افراد و اطلاع از برنامه ها و خواندن مطالب زیبا ده ها برابر هزینه کنم. بگذریم که نرم افزارهای دیگری هم هستند که همین کارکرد را دارند، شاید با کیفیتی پایین تر. مثل نرم افزار متن باز تلگرام. نرم افزارهای داخلی مثل بیسفون هم در حال بررسی و آزمون هستند. قطعا اگر هیچ کدام از این نرم افزارها به خوبی و گستردگی استفاده وایبر نباشند، باز هم به وایبر برنخواهم گشت!

دقت دارید؟ همه ی این ها فارغ از نگاه امنیتی به وایبر و اطلاعات در دست آن است که مخلوطی از واقعیات و بزرگ نمایی ها و فرافکنی ها و ساده انگاری ها شده! برای استدلال هایم به صحرای کربلا هم نزدم. حتی به این که از امشب بدون وایبر خانه آرام تری دارم و از بی اختیار سرزدن به گوشی هایم کاسته می شود و به لذت کنار خانواده بودنم افزوده هم چیزی نگفتم. یعنی به نظرم مسئله خیلی ساده تر از این حرف ها آمده!

پ.ن. تاکید میکنم که سرپوشی بر کم کاری متولیان و آن هایی که می توانستند و نکردند نمی گذارم. این برداشت من از وظیفه ی امروزم بود و شاید اولین گام من برای اصلاح سبک زندگی فناورانه خود و خانواده ام. به گمانم اگر فقط همین کار از من برمی آید و از آن غفلت نکنم، بهتر از این باشد که به بهانه وجود مشکلات دیگر و ضعف های دیگر در خودم و سبک زندگی ام، از همین یک کار هم صرف نظر کنم!

* توضیح: لینک های ارائه شده در خصوص منبع جملات وزیر اسرائیلی، با توجه به منبع صهیونیستی منتشر کننده آن ها به صورت عادی قابل دسترسی نیستند. البته متن موجود، عین متن سایت های منبع می باشد، بدون دخل و تصرف.

** خوشحال می شوم اگر فرد دیگری هم همراه این مسیر بود و تجربه ای کسب کرد در میان بگذارد!
۳ نظر شنبه ۸ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

دیشب برای دومین بار با مصطفا و بانو سینما رفتیم، برای بار دوم هم همان شیار 143 را دیدیم. به گمانم اولین بار بود که یک فیلم را دو بار در سینما می دیدم! این کار نه به خاطر افزایش فروش یک فیلم به اصطلاح ارزشی و بر مبانی دفاع مقدس بود، نه کشف زوایای مشهود و نه چیز دیگر. مادر دوست داشتند فیلم را ببینند و ترسیدم از این که بار اول بدون خبر دادن به حضرتشان رفته ایم سر سوزنی برای لحظه ای ناراحت شده باشند. همین! برای همین هدف حاضرم صد بار دیگر هم بروم...


پ.ن.1. البته هدف افزایش فروش محقق شد الحمدلله و مشکلی ندارم! هدف دقیق تر دیدن هم محقق شد، خصوصا که هر بار در بخش هایی از فیلم مشغول مصطفا بودم.

پ.ن.2. مادر با تمام فیلم گریست... چرا باید همه ی وسایل زندگی الفت، شبیه همان هایی باشد که یک مادر شهید دیگر هم در منزل داشت؟ پشتی و لحاف و ... خانه ی مادربزرگ...

پ.ن.3. دیوانه ی صحنه ی شکستن و سیگار گیراندن سیدعلی روی تپه های عملیاتی ام.

۰ نظر پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

من و سعید با هم وصله ی ناجور بودیم. نه که فقط ما دو تا بودیم که توی بچه های ورودی اون رشته توی اون دانشکده، به ظاهر مذهبی بودیم - که چند تایی دیگه هم بودند - ولی جمع این خصلت و ناسازگاری با اون فضا و اون رشته توی ما دو تا بود فقط. چه اینکه لااقل سه چهارتای دیگه همون رشته رو ادامه دادند، با رغبت یا به عادت، نمیدونم!

من که از سال سوم هوای تغییر فضا داشتم و تغییر رشته دادم، سعید اما ذره ذره و کم کم مسیر خودش را مشخص کرد و طلبه شد. اول قم رفت و کمی گذشت که مشکاتی شد.

دیشب که خیلی اتفاقی و همون ساعت جلسه ی ما در اتاق کناری با سعید قرار جلسه تنظیم کرده بودند، یادم افتاد از آخرین باری که مفصل صحبت کردیم خیلی وقت گذشته. مثل صحبت هایی که از سر امیرآباد تا زیر پل گیشا می کردیم و اگر روز خوبی گذشته بود و حس خوبی داشتیم، زیر پل آب-مغزی می زدیم؛ سعید راهی منزل میشد و من هم راهی منزل. یا صحبت های بلند بلندی که پشت موتور سعید و در فاصله ی انقلاب - امیرآباد یا موقع رفتن به جلسات این طرف و آن طرف نزدیک جهادی (که سعید پیک موتوری اون روزهای من شده بود) می کردیم. یا حرف هایی که در فاصله ی استراحت بین درس خواندن شب های امتحان در اتاق من می کردیم...

حالا سعید طلبه سال چهارم شده و گاه گاهی برای تبلیغ این مدرسه و آن مدرسه معمم می شود. تبلیغ یعنی همان چیزی که برایش سراغ طلبگی رفت و معمم بودن یعنی همانی که صبر کرد تا بشود و بعد خواستگاری برود. در گیر و دار خواستگاری رفتن ها و بررسی هاست و هنوز همان سعید ساده ی ساده ی ساده است که مسائل بی اهمیت را می شناسد و «واقعاً» تحویل نمی گیرد و مسائل مهم را پیدا می کند و «واقعاً» جدی می گیرد (که همین «واقعاً»هاست که شل می شوند و می شود قل الدّیّانون)

من را با همان پراید پدری تا سر کوچه رساند. آخرهای شب کسی که با سعید جلسه داشت زنگ زد و جویای بازخورد سعید از جلسه موقع برگشتن شد. دیدم آنقدر حرف نگفته داشتیم که اصلا کلمه ای در مورد جلسه سعید و جلسه من و محل جلسه و ... صحبت نکردیم. درست مثل شبی که با فرهاد برگشتیم و همین جواب من بود!

۳ نظر سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین
از ابتدا هم زیاد گریه نمی کرد. شاید برای همین هست که اولین صداهایی که در این روزها درمی آورد، این قدر برای ما جذاب است!
 
 


پ.ن. فایل اندکی اصلاح شده است.

 

۰ نظر دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

درک و وجدانِ رابطه ی دو به دو و مجموعه ای مؤلفه های میزان کار، درآمد، هزینه ها، پس انداز و آرامش خانواده مرحله ی مهمی در مرد شدن یک مردِ خانواده است!

۵ نظر يكشنبه ۲ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین

...

حتی صرف نظر از نگاه اسلام به سپردن برخی امور شخصی به دیگر افراد و توقع انجام کارهای تقریباً شخصی خود از فردی که امروز در فرهنگ کاری ما با عنوان «نیروی خدماتی» یا عنوان کلی «آبدارچی» شناخته می شود، و نگاه اسلام به این پدیده از اساس، نوع برخورد و تعامل سایر کارکنان با این جایگاه شغلی، خود جلوه ای از فرهنگ اجتماعی و رفتاری سایر کارکنان آن واحد شغلی است. درک و پذیرفتن حدود وظایف کاری آن فرد، قبول کردن وی به عنوان یکی از کارکنان و ایجاد نکردن فاصله با وی به دلایلی مانند کم تر بودن سواد یا سطح اجتماعی یا این چنین دلایل واهی، حداقل های منطقی یک رابطه انسانی صرف است

...

{بخشی از یک متن بلند که هیچ وقت کامل نشد. نقطه آغاز مدیریت اسلامی اصلاح همین سبک های رفتاری ساده است)


 * «با هم همکاریم دیگه!»

از همین یک جمله ی سیدیوسف تعجب کرده بود این همکار ما! تازه سیدیوسف لااقل «مدرک» لیسانس را دارد...


۳ نظر شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳
امیرحسین