از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۱ ثبت شده است

آن روز تا چشم کار می کرد جمعیت بود و جمعیت. عکس های آیت الله بود که بر در و دیوار نصب شده بود. بین آن همه تصویر، از شلوغی و ازدحام جمعیت تا بنرها و عکس ها، ماشین حمل تابوت، چهره های گریان و بهت زده، نوحه ها و سینه زنی ها و ...، یک تصویر بیشتر از بقیه در یاد ِ من مانده. تصویر یک بنر...

من ای صبا ره ِ رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت... سلام ما برسانی...

همه ی تصویر یک تکیه گاه بود، با بهجت و بی بهجت. این یعنی تمامِ حسرتِ من...

پ.ن. عکسی غیر این پیدا نکردم، فضلاً از این که باکیفیت تر!
یک سال قبل نوشته بودم (
+)
پ.ن. شاه، بار داده...

۱ نظر چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱
امیرحسین

بهشت زهرا ـ سلام الله علیها ـ که مشرف می شویم، مخصوصاً که حضرت مادر هم همراه باشند، اول سراغ مادربزرگ می رویم و بعد سراغ دایی. سر مزار مادربزرگ فاتحه می خوانم. مادر، پایین پای مادرشان ماندگار می شوند و من قدم می زنم تا مزار دایی. هربار هم به شوخی به مادر می گویم که مادر ایشان هم اگر بخواهد جایی باشد، الآن کنار پسر شهیدش نشسته...
اصل اصلش مادربزرگ بعد از شهادت جوانش بود که شکست. که آب شد... وگرنه نارسایی کلیه بهانه ی خوبی نبود برای آن سن و سال....
                                                                               ***
تمام بهشت که زیرِ پای مادران است. لابد آن بالا بالاهایش، باغ هایی هم باشد برای مادرانِ شهدا. که حلقه بزنند دورِ حضرت صدیقه ـ سلام الله علیها ـ ، مادرِ سید و سرور شهیدان و از رضوان الهی متنعم شوند جای همه ی بغض ها و اشک ها و صبرهایشان...

شهید مسعود اسماعیلی

پ.ن. پیشکشی به آستان مادرم، که بعد از این همه سال، هنوز چشم هایش عاشقانه پای مزار مادرش خیس می شود. قطره هایی که می گویند هیچ چیز جای یک "مادر" را پُر نمی کند! برای مادرم که بهشت را زیر ِ پایش حس کرده ام... برای مادرم که اینجا را نمی خواند!

بعدنوشت: قلمی که کُند شده را باید تراشید... شاید هم باید یکی دیگر خرید!

۷ نظر جمعه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱
امیرحسین

تمام این دو سه روزی که کارم شده بود چک کردن سایت رجا برای بلیت قطار، فکر و ذکرم به رسیدن بود. چشمم به خانه های خاکستری شده ی قطارهای پُر عادت نکرد. منتظر نیم نگاهت مانده بودم، تا یکی از ردیف ها را سفید کردی برایم!
هرچند که تا لحظه ای که در راهروی بعد از کفشداری 11 اذن دخول حریمت را نخوانم دلم آرام نمی شود، اما همین دل ِ ناآرام شروع کرده به خیال بافی... که لابد مستقیم از راه آهن به پابوست برسیم. اصلا تا آن جا حرف نزنیم! تا رسیدیم روبه روی گنبدت، اول به شما سلام کنیم و بعد به هم! آرام آرام قدم بزنیم از چهارراه شهدا به سمت حرم و یکی یکی صحن ها را قدم بزنیم تا مسجد گوهرشاد و بانو بماند کنار ایوان مقصوره و امین الله بخواند و من برسم به راهروی بعد از کفشداری و مویه کنم که فأذن لی یا مولای فی الدّخول، افضل ما أدنت لأحدٍ من اولیائک. فإن لم أکن اهلاً لذلک، فأنت أهلٌ لذلک...
فأنت أهلٌ لذلک...
فأنت أهلٌ لذلک... 

پ.ن. برکتِ رزقی که خودشان قسمت آدم کنند را هم خودشان باید بدهند! دعاگوییم اگر بپذیرندمان ان شاءالله.

۸ نظر شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۱
امیرحسین