از دیار حبیب

از دیار حبیب
از دیار حبیب

بایگانی وبلاگ، فاصله ای نسبتا طولانی را نشان می دهد از اردیبهشت 91 تا آبان 93. روزی که بعد این همه ماه ننوشتن، از آن همه شبکه اجتماعی، به خانه برگشتم، با کلی تغییر؛ که من از دیار حبیب م نه از بلاد غریب...

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ تیر ۹۴، ۰۸:۵۹ - ‌
    شکر.

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است


و اعلَم أنّ الَّذی بِیَدهِ خَزائنُ السّمَاواتِ وَ الأرضِ
قَد أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعاء
و تَکفَّلَ لَکَ بِالإجابَة...

بدان خدایى که گنج‏هاى آسمان و زمین در دست اوست،
به تو اجازه درخواست داده،
و اجابت آن را به عهده گرفته است‏...

 از نامه ۳۱ به امام حسن علیه السلام

آرشیو قرار شب های جمعه

۰ نظر پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

بعدالتحریر: شاید بتوان گفت مخاطب اصلی این نوشته، دوستان گودری ام هستند، جهت تحذیر از عادت به مطالعه های سرعتی! هرچند هم چنان هم اعتراف می کنم پدیده ی آر اس اس را دوست می دارم!

روزهایی که کم سن و سال تر از این بودم که این روزها هستم، به رسم پسر بچه ها، گاه و بی گاه و اغلب در روزهای گرم تابستان، برای این که مادر چند ساعتی از دست شیطنت های پسرش استراحت کند و به قول خودشان "سرش آرام شود!"، صبح زود از خواب ناز رانده می شدم و همراه پدر رهسپار محل کار می شدیم. (از حق نگذریم، خیلی روزها شوق هم داشتم! مخصوصا روزهایی که وعده استخر و فوتبال و ... شنیده بودم برای بعد از ساعت کار!)
هم چنین به رسم همان پسربچه ها، لااقل ساعت اول صبح را در دفتر کار پدر می نشستم و آرام و بی صدا با وسایل وَر می رفتم! شاغلین اداره جات نیک می دانند که ساعت اول صبح، وقت بررسی نامه های ساعات پایانی روز قبل است که مانده برای روز بعد. این بود که من هم مشغول تماشای جناب پدر بودم، وقتی با سرعت متحیر کننده ای تک تک نامه ها را می خواند و دستور مخصوص هرکدام را هم با همان سرعت می نوشت! و این سرعت، سوال بزرگ دوران کودکی من بود!
بعدترها هم که با مفمومی به نام تمرکز آشنا شدم، و زبانی پیدا کرده بودم برای نظر دادن و افاضه!، گاه گاهی خرده هم می گرفتم به جنابشان بابت این سرعت! که در این اثنا لابد کلماتی هم هستند که احتیاج دارند به دقت بیشتر! یا مطلبی که دیده نشود به علت این سرعت. هرچند جواب این خرده گیری و سوال هم امروز در یادم نیست!

***

اوایل آشنایی ام با پدیده ای به نام آر اس و به طور خاص گوگل ریدر، مصرّ بودم به خواندن دقیق تک تک مطالبی که از وبلاگ ها آمده بودند یا هم خوان شده بودند. این اصرار به مرور زمان و با افزایش تعداد وبلاگ ها و سایت ها و به رغم مدیریت لیست دوستانم!، کم کم رنگ باخت و رسید به جایی که یاد بررسی نامه های پدر افتادم! با این تفاوت که ابزار ایشان خودکار بود و انگشتی که نامه ها را ورق می زد و ابزار پیشرفته من دکمه های N و P کیبُرد! گاه گاهی هم پست ها را توشیح می کردم و L و Shift+S هم استفاده می شد جهت رونوشت آن پست به دوستان!
این شد که پس از مدتی، این سیریِ کاذب، حجم انبوهی از کتاب ها را روی دستم گذاشت که هرچند روز که می گذشت، یکی دو کتاب جدید نیز به حجمشان افزوده می شد!

***

اما امروز بسیار خوشحالم که به لطف کم کردن حضور رسمی ام! در فضای مجازی، در حال بازگشت به عادت کتابخوانی شبانه هستم و مثل گذشته هر روز کتابی دارم برای خواندن در کیف، برای ساعاتی آزاد می شوند.
همین طور خوشحالم که یک بار هم که شده قبل از تذکر مجدد رهبرم کاری را شروع کرده ام. هر چند پس از
اوامر امروز (+) ، بیش تر ترغیب شده ام در بازگشت به عادت گذشته!


پ.ن. در این سه چهار شب گذشته، غریب غرب را خوانده ام و زندگی علامه طباطبایی به روایت حبیبه جعفریان. این دومی را دو سالی بود قصد کرده بودم بخوانم و هربار به دلیلی نشده بود. شاید قسمت این بود که قبل از ورود احتمالی به دانشگاهی که مسمّاست به نام بزرگش، بخوانمش. که روان بود و شیرین! این روزها هم بالاخره مشغول جانستانِ کابلستانِ رضا امیرخانی شده ام.

پ.ن.2. استثنای کتاب نخوانی همه این روزها، کتاب شعر بود. چرا؟ نمی دانم!

* بهانه نگارش این کلام مطول هم همان جلسه مذکور بود ولاغیر!

۶ نظر چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

غسل کردیم، غسل زیارت، غسل سفارش شده ی نیمه ی ماه. انگشتر عقیقی که تازه چند روزی بود عادت کرده بودم به در دست داشتنش را در دست راست کردم و پلاک، تنها یادگار باقیمانده اش را به یاد آرزوی زیارتش گردنم انداختم جوری که به چشم نیاید، می خواستم فقط به دِل آید. نرم نرمک از میان انبوه جمعیت به سمت خیابان روانه شدیم. جمعیتی که عده ایشان مشغول نذری ها و صلواتی ها بودند، بعضی دست می زدند و گاه گاهی تَنی می جنباندند، خیلی ها کنار کوچه خیابان نشسته بودند و گپ می زدند و بعضی هم به خواب رفته بودند.
به خیابان که می رسیدیم، نزدیک تر حرم قمر منیر بود و دورتر حرم ارباب. نماز را در حرم سقا خوانده بودیم. شلوغی لحظه به لحظه بیشتر می شد و ما نگران تر، این بود که خود به خود ما را به سمت حرم دورتر می کشاند. بین الحرمین هم دست کمی از خیابان های منتهی به خود را نداشت؛ مزدحم و پرسروصدا.
انتظار بی جایی بود که راحت در آن سیل جمعیت، مکانی پیدا کنیم برای نشستن. امیدی به خاطره شب پیش که در ایوان نشسته بودم هم نداشتم! این بود که فقط قدم می زدیم در صحن و سرا، تا خود گوشه ای از حرمش جا و مکانمان بدهد، که داد. تقریباً روبه روی درب ورودی ایوان بود که نشستیم...
برخلاف عادت ما، خودِ حرم که برنامه ای نداشت و حکایت گُل بود و سرِ خود! و جمعیت هم چنان در آمد و شد بود... مفاتیح را ورق می زدیم. فضا به قدری بود که در هر لحظه تنها یکی مان می توانست به نماز بایستد و دیگری باید عمل دیگری انجام می داد، مثل نگاه به حرم و ضریح...
وقت نماز صبح که رسید، همه به صف که ایستادند، به قنوت نماز که رسیدیم و نوای دست جمعی "اللهم کن لولیک..." را که شنیدم تنم لرزید. یاد هم خوانی اذکار احرام افتادم در مسجد شجره...

***

امشب همان پیراهنی که سال قبل پوشیدم را می پوشم، همان مهر و مفاتیح و قرآن را همراهم می برم. پلاک را آویزان گردنم می کنم، جوری که به چشم نیاید. نرم نرمک قدم برمی دارم. مسیر خلوت تر است. حتی جا هم بازتر است و نیازی به گشتن نیست. اما خیال است که اعمال، همان اعمال است وقتی به سلام زیارت می رسم و سر برمی گردانم به سمت چپ و ضریحت را نمی بینم...

پ.ن. کرب و بلا، مبر ز یادم...

۳ نظر شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

یک سال پیش، به حساب سال های قمری، چنین شبی در تب و تاب حرم بودم و مشغول آماده شدن. الحمدلله کم سفر نرفته ام این سال ها؛ ولی آن شب، شب دیگری بود! هنوز دست نوشته های آن شب را که می خوانم دلم تنگ می شود برای آن روزها، برای آن شب های خودم...
فردا صبح برای بدرقه دوستانی به ترمینال خواهم رفت که دوست داشتم همسفرشان باشم. اتفاقی که این تابستان سه بار دیگر هم خواهد افتاد! چهار بار به مقصد نرسیدم در این تابستان...

این روزها دو راه دارم! التفات به پیامک های خداحافظی و پست های وبلاگ و ایمیل ها و ... نکنم، شب نیمه شعبان که می شود یادِ یک سال پیش و حرم ارباب نباشم، یاد احساس خانه ی پدریِ حرم نجف نباشم، فراموش کنم ابهت حرم سقا را، حرم حضرت مسلم را به یاد نیاورم، زیبایی های حرم کاظمین و سامرا و سرداب و ... را با خودم دوره نکنم و در خیالم چنگ نزنم به ضریح حبیب بن مظاهر و به ظاهر زنده بمانم!
یا نگاه کنم به اطرافیانم، پیامک ها را یک به یک جواب بدهم و التماس دعا حواله کنم، به بدرقه دوستانم بروم و ذره ذره آب شوم...آب... شاید از نو ساخته شدم!

 
پ.ن. حالا که تا دیار تو ما را نمی برند / ما قلبمان شکست...حرم را بیاورید...
پ.ن. خصوصی!. التماست می کنم برای دعا... التماس!

۱ نظر يكشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

دیشب که خواستم قرار شب های جمعه را برای دوستان پیامک کنم، گوشی موبایل محترم هنگ کرد و System Error داد و بنده هم بی خبر از همه جا روشن و خاموش کردم، همین!
همین یک بار روشن و خاموش شدن برابر بود با از بین رفتن همه ی پیامک هایی که ذخیره شده بود. همه 2000 پیامک، پَر! به همین سادگی... و ایضاً همه عکس ها و فیلم های دوربین و ...
غیر از آیات و احادیث و اشعار و جملاتی که نگه داشته بودم و گاه گاهی می خواندم و این طرف و آن طرف استفاده می­ شدند، این پیامک ها دفترچه خاطرات دو سال گذشته من بودند، مخصوصا پانزده ماه اخیر... نگاه داشته بودم برای ثبت روند یک اتفاق!
این که چه حکمتی بود که بعد از این همه روز، درست در چنین روزهایی این اتفاق بیفتد، الله اعلم! ان شاءالله که خیر است و مایه ی نصرت!

پ.ن. شاید بی ربط: تخففوا، تلحقوا...
پ.ن. کسی راهی یاد ندارد برای بازگشتشان؟ استقبال می کنم و هزینه که چیزهای مهمی از دست رفته...

۷ نظر پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین


أَفیضوا فی ذکرِ اللَّهِ، فَإنَّه أَحسَنُ الذّکرِ؛
وَ ارغَبوا فیما وَعدَ المتَّقین، فَإنَّ وَعدَهُ أَصدَقُ الوَعد…

به یاد خدا باشید که نیکوترین ذکر است،
و به آنچه به اهل تقوا وعده داده رغبت نمایید،که وعده خدا صادق ترین وعده‏هاست‏...

خطبه ۱۱۰

آرشیو قرار شب های جمعه

۰ نظر پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین


انگار نه فقط آمدن و زیارتتان، که نوشتن برای میلادتان هم لیاقت می خواهد. حتی یاد کردن از خاطرات سفر و اجابتی که یک سال از آن گذشته هم توفیق می خواهد.
نوشتن درباره ی پسر جوان اهل تجریشی که بالای سرم ایستاد و خود را به ضریح چسباند و بلند بلند با شما حرف می زد و با همان تکیه کلام هایش یاد تک تک رفیقانش می کرد و سلام می رساند که هیچ، یاد خاطرات دست چین کردن کاشی های حرم هم لیاقت می خواهد.
دیگر نوشتن و کار برای ویژه نامه سفر کربلای دوستان که بماند!

این روزها آن چه ما نداریم لیاقت است، لیاقت...

پ.ن. شکر خدا را که در پناه حسینم
        عالَم از این خوب­ تر پناه ندارد...

تصمیم(+)

۲ نظر دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین


تابستان ۸۴ بود به گمانم، مشهد مقدس، کوچه مسجد رانندگان! به سن محاسباتی پنج شش سالی کوچک تر بودم از آنچه امروز هستم. اما به نشانه ای خوب یادم هست که آن روزها هم روزهای ماه رجب بود. اردوی تشویقی دانش آموزی بود و بازی های گاه و بی گاه خودش! بین یکی از همین بازی ها بود، برخورد چانه من و پیشانی میلاد و مو برداشتن فک و بیمارستان امام رضا (ع) و  بخیه خوردن چانه و ...
نشان به همین نشان خوب یادم هست ماه رجب بود که پزشک محترم لاجرم تراشید محاسن اطراف و روی چانه را برای بخیه، که همان یک بار است که تیغ آشنا شده با این محاسن! که غصه ام در صحن گوهرشاد - در آن روزها - شده بود به دست گرفتن محاسنی که دیگر نبودند برای انتهای تعقیبات رجبیه که «حَرِّم شَیبَتی علی النّار...»

این روزها که روزهای آخر ماه رجب شده و رسیده ام به نمازهای آخر، فقط در حسرت دیروز و دیروزها نیستم. در حسرت «آن روزها» نشسته ام. در حسرت یک نماز و تعقیبات که از ته دل بگویم «حَرِّم...». غبطه می خورم به روزهایی که لااقل...

وَیلی کُلّما کَبُر سِنّی کَثُرَت ذُنوبی، وَیلی کُلّما طالَ عُمری کَثُرَت مَعاصیّ...
وای بر من که هرچه بیش تر از سن من می گذرد، گناهانم بیشتر می شود. وای بر من که هرچه عمرم طولانی تر می شود نافرمانی هایم زیادتر... (اعمال مسجد زید)

پ.ن. آن قدر رفاقت داریم که التماس کنم برای دعا...؟

۰ نظر جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین


لا تَترکوا الأمرَ بِالمعروفِ و النّهیَ عن المُنکَرِ؛
 فیُولّى علیکُم شِرارُکم،
ثمّ تَدعُون فلا یُستَجابُ لَکم‏.

امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛
که بدهاى شما بر شما مسلّط شوند،
آنگاه هر چه خدا را بخوانید جواب ندهد.

نامه ۴۷

آرشیو قرار شب های جمعه

۰ نظر پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

سوغات روزهای همیشه آن لاین بودن من در جیمیل عادت کردن به استیتوس بود! چیزی که خودم دوستش داشتم و دوستان هم گهگاهی ابراز علاقه می کردند!
 نسبت دادن بیت یا مصرعی از یک شعر، حدیث، آیه یا هرچیز دیگری به احوالات لحظات در حال گذر. کلماتی که رازهای دل بودند گاهی، که حرف هایی را می شد با آن ها زد که سخت بود.

وبلاگ «این روزها»، در روزهایی که مخفیانه روی خط می آیم و می روم، جایگزین همان status های جیمیل خواهد بود. راهی برای پیوستن به عزیزان «راز دل»؛ با تأخیری طولانی…

آدرس: http://status.razedel.ir

۰ نظر پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

قبل التحریر: از روزی که صاحب تلفن همراهی شدم که ظرفیت نگهداری پیامک های فراوانی را داشت، عادت کردم به آرشیو پیامکی! فُلدر بندی می کنم و نگه می دارم. شعرها، خاطرات، احادیث، آیات و ...
گاه گاهی که برمی گردم و یک سال پیش در این روزها را نگاه می کنم، حس جالبی پیدا می کنم! برای من و خیلی از هم نسلانم، پیامک هایی که می زنیم یا می گیریم، آینه کوچکی است از روزهایی که در گذر است.

یک سال پیش در این روزها، به گواه آرشیو پیامک ها، مشغول آماده کردن مدارک و رساندن به کاروان و عکس و گذرنامه و دفترچه یادبود سفر و مطالعه پیش از سفر و ... بودم. امروز درگیر دفتر جدید و میز و صندلی و قرارداد و جلسه و حقوق و مزایا!
مزایا...
قصد کرده ام این روزها که دوستانم غالباً مشغول مهیا شدن برای سفرند و دل را آب و جارو می کنند، گوشه هایی از سفر عتبات را بنویسم، شاید بویی گرفتم از خاطرات گذشته. شاید همین نوشته ها غبار گرفت از این...

بعد التحریر: دریاب آقا نوکر بی دست و پای را...
پ.ن. Status.razedel.ir  ( توضیح به زودی!)

۰ نظر چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شـب ِ فــراق به پـایـان مـگر نمی آید؟

جمال یوسف گـُل ، چشم تیره روشن کرد
ولی ز گــمــشــده ی مــن خـبر نمی آید...

شدم به یاد تو خاموش ، آن چنان که دگر
فــــغان هم از دل ِ سنـــگم به در نمی آید

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ی ناز
کـه در تصـــور ، از ایــن خوب تر نمـــی آید

به سر رسید مرا ، دور ِ زندگانی و باز
بلای محنت هجران ، به سر نمی آیــد

منال بلبل ِ مسکین به دام ِ غم ، زین بیش
کـــه نالــه در دل ِ گــُل کــارگر نمــی آیــــد
***
ز باده ، فصل گــُلم توبه می دهد زاهد
ولی ز دست من این کار بر نمـی آید

پ.ن. چند بار گوش کنم کافیست؟!
شعر از رهی معیری - شب جدایی - همایون شجریان

۰ نظر جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین


کُلُّ مُعاجَلٍ یَسألُ الإنظار
و کُلُّ مُؤجَّلٍ یَتَعَلَّلُ بِالتّسویف‏...

آنان که وقتشان پایان یافته خواستار مهلتند،
و آنان که مهلت دارند کوتاهى مى‏ورزند...

حکمت ۲۸۵

آرشیو قرار شب های جمعه

۰ نظر پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰
امیرحسین